الشيخ عزيز الله عطاردي (مترجم: عطائى)
81
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى)
89 - از جمله روايتى از ابوخالد است ، مىگويد : امام كاظم عليه السلام به همراه جماعتى از اصحاب مهدى ( عباسى ) كه جهت احضار او فرستاده بود به « زباله » آمدند ، به من دستور داد ، چيزهايى را كه لازم داشت خريدارى كنم و ديد من غمگين و افسردهام ، فرمود : « ابوخالد ! چرا مغموم و غمگين مىبينمت ؟ » عرض كردم : بهخاطر اينكه شما را نزد اين طاغوت مىبرند ، من شما را از شر او درامان نمىبينم . فرمود : « براى من از طرف او خطرى نيست ، فلان روز اوّل شب منتظر من باش ! » . ابوخالد مىگويد : من به چيزى جز شمردن روزها اهميت نمىدادم تا اينكه آن روز مقرّر فرا رسيد موقع غروب هر چه ايستادم كسى را نديدم تا اينكه نزديك بود آفتاب غروب كند ، شك كردم ! ولى بعد نگاه كردم ديدم شخصى دارد مىآيد ، منتظر ماندم تا اينكه ديدم امام عليه السلام سوار بر استرى آمد ، نگاهى به من كرد و فرمود : « هرگز شك نكن ! » گفتم : آرى چنان شد ! سپس فرمود : « من بار ديگر برمىگردم و از ايشان خلاص نمىشوم ! » و همانطور شد كه فرمود . « 1 » 90 - از جمله عيسى مداينى مىگويد : من سالى به مكه رفتم و در آنجا اقامت گزيدم ، سپس با خود گفتم : بهخاطر ثواب در مدينه اقامت مىكنم همانطور كه در مكه اقامت دارم ، پس سمت مصلّى كنار خانهء ابوذر فرود آمدم و خدمت سرورم ( امام كاظم ) رفت و آمد مىكردم ، باران شديدى در مدينه ما را فرا گرفت . روزى خدمت امام عليه السلام آمدم تا سلامى بدهم ، از آسمان رگبار باران مىباريد ، همين كه وارد شدم ابتدا آن حضرت فرمود :
--> ( 1 ) - خرائج : ص 280 .